نامه به خدا

لطفا این نامه ها را نخوانید....

دعا به سبك دلم

پروردگارا در رستاخيز نگاه تو؛ وجودم سرشار از آرامشي خواهد شد كه تو عاريتم داده اي و دستهايم پر از غنچه هاي وحشي سرخي كه از عشق تو بارور مي شوند. رويم مانند گلگون چهره ي كودك معصومي كه نظاره گر سبزي روياهايش نشسته پاي در حوض سفاليني كه ماهيان سرخ انديشه اش در حال جست و خيز و شيطنت در آن آب را به موج مي اندازند و بالهاي طلايي ام مانند سايبان زريني كه بر سراي سنگي آدميان سايه مي اندازند...نگاهم مانند چشمه گاه خورشيدي كه نور از آن مي تراود و لبهايم زمزمه كننده ي طراوتي كه جهاني را به سماع اندازد.

سرشتم پاكيزه تر از آنچه كه آب در حول وولاي آفريدنش قرنها، مي روبد و مي شويد و مي نوازد و روحم وسيعتر از همه ي آنچه كه آسمان در دست يافتن به آن تا بيكران امتداد مي يابد....

اللهم نور وجهي به نور وجهك الكريم

و طهر قلبي به طهارت قدسك العظيم

و ثبت اقدامي في جوار قربك ؛ برحمتك يا الرحم الراحمين بحق محمد و آله الطاهرين

 

"الهي هب لي كمال الانقطاع اليك...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خدای عزیز

سلام خدای عزیزم. امیدوارم که گناهامو ببخشی. امیدوارم که کمکم کنی و هوامو داشته باشی.خدایا لطفا نذار به راه خطا برم و دوستیایی که باعث دور شدنم از تو میشه رو از سر راهم بردار.در عوض دوستيايي رو در مسير زندگيم قرار بده كه من رو به تو نزديكتر كنه و بيشتر ياد مهربونياي تو بندازه.خدایا کمکم کن برای تو پاک و خالص باشم. آمین.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خدا جونم

 

سلام خدا جونم..خدايا دلم مثل هميشه برات تنگ شده. دوستت دارم همين.. خدايا وقتي بهت ميگم دوستت دارم واقعي واقعي ميگم. نمي دونم با اين سرگشتگي و علافيم توي اين دنيا چي كار بايد بكنم. خداي خوبم گاهي وقتي مثل الان انگيزه م رو به خوب موندن و خوب عمل كردن از دست ميدم.از كجا معلوم اين كارايي كه من ميكنم خوبه يا نه؟ اصلا خوبي چيه؟ اينكه مدام خودتو پابند شرع بدوني و سعي كني به احكام شرع وفادار باشي، اين يعني اينكه تو واقعا خوبي؟ اينكه فقط مراقب باشي مباداپات كج بره يا دروغ بگي يا دل ببندي اين يعني خوبي؟ يعني آيا ما فقط رو كره ي زمين اومديم كه مراقب باشيم پامون از خطي كه بهمون ميگن مستققيمه خارج نشه؟ خدايا..آزادياي مارو ازمون گرفتن به اسم شرع..ما ها رو خودخواهانه تصرف كردن و در تملك خودشون گرفتن به اسم شرع..به اسم دين بهمون ميگن توي جامعه فقط بايد سوخت و ساخت..بايد ديد و گذشت..بايد صبر كرد..بايد تحمل كرد..بايد سكوت كرد..خدايا بهمون ياد دادن يه آدم خوب يعني يه آدم خنثي. يعني يه آدم بي احساس كه به هيچكي جز اهل و عيالش دل نبنده. يعني آدمي كه سرش تو آخور خودش باشه..خداجونم اگه همش همينه كه اينا ميگن پس چرا با وجود اينهمه مسلمون خوب تو دنيا هنوز امام زمان ظهور نكرده؟ مگر اون فقط منتظر ۳۱۳ نفر آدم خوب نيست تا ظهور كنه؟خدايا اگه من بخوام تعداد آدمايي كه اينطوري خوب خوب دارن زندگي ميكنن رو برات بشمرم كه از سيپصد و سيزده هزار نفرم بيشتر ميشن..خدايا تو مسلموني چيه كه ما نمي دونيم و خوب بهش عمل نميكنيم و به خاطرش امام زمانت همش اومدنشو تعويق ميندازه؟خدايا..جووناي ما ديگه دارن دين زده ميشن..چون بزرگتراشون از دين دارن ابزاري استفاده ميكنن..خدايا دين براي ما شده ابزار كنترل بشر.مثلا هركاري رو كه نخوايم بچه انجام بده بهش ميگيم گناه داره.هر كاري رو كه بخوايم بچه انجام بده ميگيم ثواب داره..خدايا ذكر گناه و ثواب براي ما شده ابزار كنترل از راه دورمون توسط آدمهايي كه مي خوان ماها رو تحت كنترل داشته باشن.خدايا..توي اين وانفسا راه تو چيه؟ راه مستقيم و درست چيه؟ خداي نازنين من..توي تكاليف اديان به ما ميگن تو خيلي سخت گيري و مثلا اگه توي نماز فلان اشتباه ازمون سر بزنه ديگه نمازمون رو قبول نمي كني.مثلا براي وضو يا غسل اگه يه سر سوزن آب به محل وضو يا غسل نرسه وضو يا غسل صحيح نيست..مثلا زمان روزه اگه از شدت سر درد و گشنگي از حال بري تا دكتر بهت نگه روزه نگير بايد روزه بگيري..خدايا براي ما از تو يك خدايي درست كردن كه نگو و نپرس..شبيه يه ناظم بداخلاق كه مدام حواسش به آدمه يه جا پاش بلغزه مچ آدمو بگيره و بندازتش تو جهنم..خداي نازنينم..ولي وقتي ميرم كوه..ميرم توي طبيعت..يا نگاه به رشه ي تازه رسته ي يك گياه ميكنم..يه خداي ديگه جلوي نظرم ظاهر ميشه..يه خداي ناز و مهربون كه توي هر لحظه از زندگي ما دلش مي خواد زيباترين چيزها رو و خارق العاده ترين پديده هاي زيبارو بهمون نشون بده تا ازشون لذت ببريم..خداي نازنين من..اي كسي كه زنان رو زيبا آفريدي كه مظهر زيبايي و جمال تو باشن..نمي دوني به اسم تو چه بلايي دارن سر ماها ميارن..چطوري وجود مارو به بردگي ميكشن و تسخير ميكنن و تا حد يك برده كه هر چي اربابش بگه بايد اطاعت كنه چطور ماهارو پايين آوردن و زندگيمون رو برده وار كردن..خداي نازنين من..ماها مجبوريم سكوت كنيم و پيروي كنيم و سر خم كنيم و با احساساتمون بجنگيم و توي خودمون خفه بشيم..چون اگر غير اين باشه هزارتا اسم رومون ميذارن و بعد به نام شرع و به نام احكام الهي محكوممون ميكنن و مجازاتمون ميكنن..خداي نازنين من..من به خاطر خودم برات نامه نمي نويسم..براي اينكه تو همه چيز رو مي دوني و من هم صبرم زياده و به تقدس اسمت هيچوقت از امري كه با نام تو بر من جاري ميشه سر پيچي نميكنم..اما عزيز دلم..خداي مهربونم فقط يه خواهش ازت دارم..يه خواهش ازت دارم و اون اينه كه اگه يه روز خواستي مارو به خاطر اينكه مسلموناي اقعي نبوديم مجازات كني، يادت باشه كه ما توي زندگي تمام تلاشمون رو كرديم تا در همون حدي كه مي فهميم و درك ميكنيم،گوسفندي زندگي كنيم و هرچي چوپونمون ميگه بهش بگيم بع..بع..چشم..خدايا اگه تو از مسلمونيمون اينو مي خواستي كه ما زنا گوسفنداي خوبي باشيم خب خودت ميبيني كه هستيم..پس تورو به خودت قسم اگه اينجا يه پاي دينمون ميلنگه، مارو ننداز توي آتيش جهنم كباب بشيم..ديگه اونطرف لااقل مظلوم كشي نكن..بدون كه اگه بيشتر ازين مي فهميديم، مطمئن بيشتر ازين عمل مي كرديم..خدايا فقط يه جمله ميگم و ميرم: خدايا خواهشا..خواهشا..اهدنا الصراط المستقيم...

فداي تو خداي خوبم...نگهدار بنده هات باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

...

خدايا ديگه مي ترسم باهات حرفاي دلمو بزنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خاطرات يك مرده 6

همينقدر كه مي بينم تو شادي برام كافيه. دلم مي خواد دورادور مراقب شاديت باشم. مراقب خنده هاي قشنگت و گاهي گريه هات. دلم مي خواد وقتي مي خندي منم پنهاني بخندم و وقتي گريه ميكني دعا كنم كه زودتر آروم بگيري. مي دونم كه براي مردن عجله كردم ولي حالا كه ديگه براي تو مردم خوشحالم كه بالاخره تونستي روحيه لطيفت رو با نبودن من وفق بدي. تونستي بپذيري كه زندگي بدون من هم جريان داره و بدون من هم تو ميتوني شاد باشي و بخندي. پس برادر ماه هميشه درخشان باش. هيچوقت پشت ابرها پنهان نشو. بذار درخششت رو ببينم...حتي اگه توي گورم باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

جيغ

خدايا مي خوام جيغ بكشم...يه آتيش تو دلم هست كه داره نابودم ميكنه...داره خاكسترم ميكنه...خودت خوب مي دوني چي مي گم خداجون...دلم راه عقلم رو پي نميگيره...خودش تو خودش داره مي سوزه و از بين ميره....خدايا...منو ببر پيش خودت...نذار بيشتر ازين زجر بكشم...خدايا....منو از دست خودم نجات بده...از دست اين آتيشي كه جنسشو فقط خود تو مي شناسي...خدايا...چرا دوباره آتيش گرفتم...خدايا...كمكم كن...نجاتم بده....من غير خودت هيچكي رو ندارم....خدايا دستمو خودت بگير. فقط خود خودت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خوره ي روح

خدايا حالم بده. احساس خفگي و بغض مي كنم. يه چيزي تو دلمه كه نمي تونم بگم. يه چيزي تو گلومه كه خوره ي روحم شده...خدايا نجاتم بده...خيلي بهم ريختم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خاطراتم

آدم گيري هستم.يه مدت به يادگيري زبان گير ميدم اونقدر كه ديگه شعرام رو هم انگليسي ميگم..بعد يهويي درست نزديك قله ي موفقيت ولش ميكنم.يه مدت به نقاشي گير ميدم كه ديگه خواب و خوراكم هم يادم ميره..بعد يهويي ولش ميكنم. يه مدتم به شعر و نوشتن و داستان و اين حرفا...بعد اين رو هم ولش ميكنم. يه مدت به كتاب خوندن گير ميدم و اونقدر كتاب مي خونم كه زندگيم پر ميشه از كتاب و صداي همسرم در مياد..بعد يهويي ولش ميكنم...حالا هم يه مدته كه دارم يه بازي درميارم...يه بازي..اسمش تلقين افسردگيه. با اين تلقين به خودم آزادي ميدم..آزادي كه ديگه هيچ تلاشي جز خوابيدن نداشته باشم...روز جمعه و پنج شنبه رو همش خواب بودم.حتي يه وعده غذا هم از بيرون گرفتم. ..اميدوارم هرچي زودتر اين بازي رو هم تموم كنم..اما فعلا بهش نياز دارم.چون دلم مي خواد يكم از زندگي مرخصي بگيرم.از خودم فرار كنم.همين.آخه اينروزا يه جورايي عوض شدم..يه غم سنگيني رو دلمه كه نميشناسمش.دلم مي خواد گم بشم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

دعاي مرگ


دلم براي مردنم تنگ شده
و قرآني كه بر كنار جنازه ام خواندي
و قر آني كه روي سينه ام گذاشتي
تا زمان دفن
دلم براي مردنم تنگ شده
و بوي كرباس كفنم
و عطر كافور
و آرامش و سكوت تنم
يك ابديت خواب...
دلم براي آرامش مردن
تنگ است
خوشا به حال موشها و سوسكها!
چه زود مي ميرند...
و هيچ كس براي مردنشان
علت نمي خواهد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا

خدايا به من جرات زيستن ده...(صبح)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

با من قهر نكن

برای تویی که همیشه هستی حتی زمانی که حضورت برای همه عادی شده باشد...مدتی ست که هر وقت به تو فکر میکنم می اندیشم که از من به ستوه آمده ای...خیلی تلاش میکنم که شاید دوباره سلامم را پاسخ گویی ولی حتی تلاشهایم بی پاسخ است..احساس میکنم  دیگر راهی برای شادمانی وجود ندارد...و من حتما مستحق اندوهی هستم که دلم را بدان وانهاده ای...می خواهم به خشنودیت بیندیشم و لبخند زیبایت را در شریانهای تنم احساس کنم..اما تو با من قهر کرده ای...رو گردانده ای..و  غرق در اندوهم گذاشته ای. بی تو بودن برایم سخت است..و در قهرتو بسر بردن برایم زجر آور...نمی دانم چه کرده ام که مستحق چنین عتابی شده ام..و اگر هم بدانم، راه بازگشتم را گم کرده ام..

گفته بودی نزدیکی و نجوای کسی که تو را بخواند اجابت میکنی..پس این پرده حزن را از برابر چشمم بردار که من تو را به لطف و محبت شناخته ام نه به قهر و عتاب..و تو را در شادمانی قلبم جسته ام نه در تیرگی اندوهم....

  با من قهر نکن!

حتی به اندازه یک لحظه یا کمتر از آن.

من به عجز و گناه خود آگاهم ولی تو را به رحمت بیکران و بخشایش بی مانندت می شناسم..آیا بخشنده تر و رضاتر و مهربانتر از تو کسی هست تا به او پناه برم؟ در عتاب تو راهم را گم میکنم..نور حضورت را از دیدگان جویای من نگیر..می خواهم خشنودی تو را دوباره بیابم و در شادمانیم تجلی حضورت را. با دستهای خودت شادم کن...من شادمانی را هم، جز در آغوش نازنین و مهربان تو نمی خواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا سلام

خدايا سلام...با من قهري؟تازگيا تحويلم نميگيري...مي تونم بپرسم چرا؟

خدايا ميدونم نفس سركشي دارم كه هر وقت قوانين تورو بر خلاف ميلش ميبينه كلي تو خودش بد و بيراه ميگه..اما مي بيني كه...من به حرفش گوش نميدم..خدايا هميشه بهت گفتم حساب من و اونو يه جا با هم ننويس.من خودم دارم بهش بي محلي ميكنم..اونوقت تو بهش محل مي ذاري.خب اينطوريه كه پررو ميشه.تازگيا داري بهم ياد ميدي كه بايد به قضاي تو راضي باشم.بهم ياد ميدي كه هيچي نيستم.كه حرف،حرف من نيست.خب قبول.هرچي تو بگي خداجون.حالا دوباره بامن دوست باش.ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خداي عزيزم

سلام خداي عزيزم...خيلي وقته كه ديگه ازين طريق باهات حرف نزدم..خيلي وقت بود كه ديگه باورم نميشد تو خوندن نوشته هاي من رو در اين وبلاگ دوست داشته باشي.خيلي وقت بود كه فكر ميكردم اگه من،به جاي همه آدمايي كه ميان توي وبلاگاشون درمورد معشوقهاي زمينيشون مي نويسن يا توي اين صفحه ها با قلم خيال معشوقهاي خودشون رو توصيف ميكنن يا اونهارو در اغوش ميكشن،بيام و با تو صحبت كنم،تو اصلا اين حرفام برات اهميتي نداره و زياد خوشحال نميشي.اماحقيقت اينه كه خودم دووم نياوردم..دلم براي صادقانه نوشتن براي تو تنگ شد...هرچند نخوني هرچند دوست نداشته باشي..ولي من دوست دارم و ميام و دلم مي خواد تو هم دوست داشته باشي.خدايا ...متاسفم كه تو اين مدتي كه بيشتر از نيمه عمرمه ،هنوز اونقدر كه وظيفه دارم،كار نيك انجام ندادم..اونقدر كه وظيفه دارم دل آدمي رو شاد نكردم..و اونقدر كه وظيفه دارم،بي عيب و نقص نبودم.

خدايا ولي اگه هنوز عمري برام مونده و سلامتي اگه هست كه شكرش رو مديونتم،خدايا بهم توفيق بده كه به تو نزديك بشم..و انجام وظايف دينيم اينقدر برام سنگين نباشه.خدايا انجام تكاليف بشري و مذهبيم رو برام آسون كن. آمين.

خدايا صداي اذان مياد و الان تو داري منو ميخوني..اي كاش لياقت داشته باشم كه اجابت كنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا

سلام خدايا...سلام خدايا....سلام خدايا....سلام...سلام....سلام...

آدما بزرگ مي شن و قلبهاشون كوچيك كوچيك مي مونه...

آدمها هر چي بزرگتر و پيرتر مي شن...دلشون بيشتر واسه بازي گوشي تنگ ميشه...

خدايا....نذار ....كه منم با بازيگوشيام خودم رو ازت دور كنم...خدايا نذار...

خدايا....نمي خوام با دلشوره هام زندگي شيريني كه برام ساختي رو تلخ كنم...خدايا نذار..

خدايا راه من به تو دور نيس ..نذار با هوس بازيام راه دلم رو به سمت خودت دور كنم...خدايا نذار...

خدايا...كمكم كن كه فقط تو و فقط و فقط خود تو رو انتخاب كنم...خدايا.....همين.

خدايا دلم خيلي گرفته خداجون ...خيلي....خدايا منو توي آغوش خودت بگير....مي خوام با تو باشم....

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا

خدايا تو را از تمام زندگيم حذف كرده ام...

حالا شده ام جهنم...

جهنمي ابدي.

البته نامت همه جا هست...

بالاي همه صفحه ها هنوز نام تور ا مي نويسم..

ولي براي من تو يعني همان "به نام خدا"...

يك كلمه كه روي كاغذ نوشته ام..

و هرگز به آن نمي انديشم....

ولي ازآن توقع معجزه دارم...

خدايا دلم برايت تنگ شده

دوباره به زندگيم برگرد...(صبح)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا..

خدايا دلم مي خواد باهات حرف بزنم..ولي تازگيا فكر ميكنم تو ديگه صدام رو نميشنوي و يا نمي خواي بشنوي. مي دوني اين ناشي از احساسات ناپايداريهكه هراز گاهي در قلبم سرك ميكشه و ميگه..تو خطاكاري..تو گناه كاري..چون تو اداره تنبليت مياد و نمي توني خوب كار كني و تو خونه هي نمازات قضا ميشه در حاليكه تو دربرابر جامعه و دربرابر ابديت خودت مسئولي.خدايا نمازام خيلي قضا ميشن..ديگه كلافه شدم از دست خودم.و سر كار توانايي و انگيزه كار كردن رو از دست دادم و اين باعث احساس گناهم ميشه.خداجون من نمي خوام آدم بدي باشم تا وقتي براي هميشه اومدم پيشت هي به خاطر سهل انگاريام عذاب بشم.خدايا اصلا صلاح ميدوني كارم رو ول كنم استعفا بدم بشينم گوشه خونه؟آخه تو كه از من توقعي نداري بيام سر كار و وقتم رو به بطالت بگذرونم..ولي وقتي ميام بايد اونقدر زياد كار كنم تا پولم حلال بشه نه؟پس حالا كه انر‍يم ته كشيده و زياد مفيد نيستم بهتر نيست برم گوشه خونه بشينم و بشم همون زن خونه داري كه خدا هيچي ازش نخواسته جز شوهر و بچه داري؟آره؟خدايا تكليف منو با خودت و دينت و دستورات شرعت و اين حرفا روشن كن.خدايا من بايد چه كنم؟بين خودم و تو توانايياي خودم و خواسته هاي تو و وظايف دينيم گير كردم دارم له ميشم.خدايا من نمي خوام آدم بدي باشم و دلم مي خواد سهم من از تمام اين زندگي فقط رضايت و خوشنودي تو باشه...پس خدايا تورو به همه عزيزانت قسم ميدم به من سخت نگير و نذار مدام فكر كنم تو منو دوست نداري و از دستم خشمگيني و جام توي جهنمه براي اينكه مثلا تو اداره زياد حوصله كار كردن و تواناييش رو ندارم.خب بگو بندازنم بيرون.ولي اينقدر منو از خودت نااميد نكن ..باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خداي من

سلام خداي خوبم...خدايا براي ما آدما گناه كردن اصلا سخت نيست.فقط كافيه لب از لب باز كنيم يهويي ميبينيم داريم غيبت ميكنيم..داريم حرف مفت ميزنيم..داريم تهمت مي زنيم...داريم غلو مي كنيم..داريم دروغ ميگيم..

خدايا مثل آب خوردن ميمونه گناه كردن و اصلا لازم نيس براش انرژي مصرف كنيم.يه جورايي ناخوداگاه ميفتيم توش و فقط زماني متوجه ميشيم كه مرتكب گناه شديم كه تموم شده و رفته..خدايا راستش رو بخواي اكثر ما آدما هيچ كنترلي روي حرفا و كردارمون نداريم.يه جورايي هرچه پيش آيد خوش آيد زندگي ميكنيم...پيش اومد..خوب ميشيم و خوبي ميكنيم..پيش نيومد..هيچكاري نمي كنيم و اگه فرصت بدي هم پيش اومد خب بدي ميكنيم...اين حال و روز واقعي اكثر ما آدماس.

خدايا كمكم كن خوب باشم و خوبي كنم.بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خداي خوبم

سلام خداي خوبم

چند روزيه كه باهات خصوصي حرف نزدم و حرفهام، خلاصه شده در همون نمازهاي شكسته و بسته اي كه از سر عجله مي خونم...خدايا من خيلي خيلي ازت شرمگينم...خدايا ازت ممنونم كه حال مادر و پدرم رو خوب كردي و من...دوباره تونستم اونها رو روي پاهاي خودشون ببينم...خدايا خيلي دلم مي خواست كه مي تونستم من هم مثل بقيه خواهرا و برادرهام،مشهد،كنار مادرم زندگي كنم و هر روز عصر براي ديدنش برم...خدايا...اينجا تو تهران خيلي احساس غربت و تنهايي ميكنم..و مدام نگران حال مادرم هستم.خدايا اينجا هيچ چيز نميتونه جاي خالي مادرم رو براي من پر كنه و من به هيچ طريقي نمي تونم به مادرم خدمت كنم..خدايا..زندگي من بدون خانوادم كاملا بي رنگ و خاكستريه و من...هميشه ازينكه كنارشون نيستم و نميتونم به دردشون برسم احساس گناه ميكنم...خداجون..چند وقتيه نمازاي من قضاميشه و اين واقعا ناراحتم ميكنه.نميدونم ديگه چرا توفيق خوندن نماز سروقت رو ندارم و چه گناهي باعث شده تا اين توفيق ازم صلب بشه.خدايا عنان زندگي و كارم رو مثل هميشه به خودت ميسپارم تا درستش كني.خيلي خيلي دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا

پروردگارا از تو سپاسگزارم به خاطر اينكه حضور داري و روح نا آرام من هر لحظه كه زشتيهاي اين دنيا آن را بيازارد... ويا هر زمان كه دست نامهرباني چنگ بر سيرت خداجويش زند...و يا ناسزايي از لبهاي آلوده به گناه انساني بشنود...مي تواند در آغوش آرام تو پناه گيرد و در ظل قدرت بي انتهاي تو از تمام طوفانهاي پليد ارواح سرگردان شياطين...در امان ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

گلايهi

.


من اينجا هستم

ميان مشتي خاك
در پيشگاه تو ايستاده ام
تنها...
مانند روزي كه به گور مي روم
اما تو كجا هستي...
چرادر برابر تنهاييم...
سكوت ميكني؟
درحاليكه مي داني با تو
تنهايي برازنده من نيست...(صبح)

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خداي من

دوباره سلام خداي خوبم...اميدوارم كه ازم راضي باشي...خدايم...خيلي سپاس كه زمينه هاي گناه و نافرمانيت رو در اطرافم كاهش دادي و زندگي كوچك من رو شبيه يك خانقاه كوچيك..تقريبا خالي از گناه و  نافرماني قرار دادي.يه نگاه به دور و برم كه ميكنم ميبينم تو محيطي هستم كه بد بودن توش خيلي سخت تر از خوب بودنه و اين نعمت بزرگيه كه واقعا بايد به خاطرش تورو شكر كرد..گمونم براي بد بودن بايد كمي قصي القلب بود...كمي بي رحمي كرد و كمي ديگران رو دوست نداشت..يا كمي خود رو بيشتر از ديگران دوست داشت كه همه اينها كارهاي سختيه..چطور آدم ميتونه بي رحم باشه و چطور آدم ميتونه ديگران رو دوست نداشته باشه و چطور آدم ميتونه خودش رو بيشتر از ديگران دوست داشته باشه؟من نميدونم...ولي ميدونم كه به لطف تو نميتونم اينطوري باشم و زندگي كنم...خدايا تا چند روز آينده نميتونم برات مطلبي بنويسم و حسابي دلم برات تنگ ميشه...هرچند هرجايي كه هستم مي تونم باهات حرف بزنم ولي وقتي مينويسم ، گمان ميكنم كلماتي سرشار از عشق و محبت تورو به لطف تو بر صفحه مي آفرينم كه مدام درحال ستايش تواند و مدام حرفاي منو با اندامشون كه بر صفحه نقش بسته براي تو تكرار ميكنن...يك ستايش دائمي،فقط متعلق به تو...

خدايا ...منو ببخش كه درباره نماز تو تاپيك قبلي نظر بدي رو نوشتم...از وقتي من درباره نماز اين سوالاي عجيب و غريب رو برات مي نويسم...نمازم شل تر شده...چند روزيه كه باز نمازاي صبحم قضاميشه و اين يعني به دوش كشيدن يه احساس گناه در كل روز...خدايا...در زماني ه همه پرنده ها و گياهان و اشيا به ستايش تو مشغولن و از شدت عظمتش هر انسان بي ديني هم متوجه تغيير در آهنگ صداي گنجشكان در صبحگاه ميشه...خدايا درون ساعت من خوابم و خوابهايي شيطاني مي بينم...خوابهايي كه سپيد نيستند و من رو در غفلت خود غرق ميكنند...خدايا بله تو به هزار زبون به من فهموندي و حتي ديروز در سوره ابراهيم خودم از زبون تو خوندم كه خداوند از نماز و ستايش همه موجودات بي نيازه وليكن اينها هستند كه به ستايش الهي و نماز نيازمندند...فهميدم كه نماز عمل خيري نيست كه ما اون رو به روح تو تقديم كنيم...بلكه پاسخ به نياز دروني ما براي يكي شدن با تو و اتصال با معبوده...طفل كوچك و ناآرام روح ما تنها با تلقينات كلام زيباي تو در گوشش آرام ميشه و در حقيقت نماز چيزي نيست كه از سمت ما بالا بره و به سمت تو بياد وليكن موهبتيه كه از سمت تو پايين مياد و براي غناي روح ما بر زبانها ودلهامون جاري ميشه...آري تو بهترينروح ملكوتي نماز رو درست در اول وقت پايين و بر روي زمين مي فرستي و به موجوداتت اعم از انس و جن ميخواي كه با زمزمه كلمات و آيات تو ،ظرف مناسبي براي درك اين روح مقدس بشن و از نزولش براي غنا ساختن روح خودشون فيض ببرن...خدايا ظرف دلم رو در وقت اذان...ظرف مناسبي براي درك روح الهي نماز...و فيض بردن ازاين روح مقدس براي اتصال كامل به تو...قرار بده. آمين.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

...

سلام خداي زيباي من...

خدايا به خاطر همه چيز ممنون...خدايا سر رشته زندگي و كارم رو به تو مي سپارم تا تو فرمانرواي سكان كشتي بي بادبان من باشي...خدايا من همچنان در انتظارم تا مرا در مسير نزديكي و دوستي خودت قرار بدي....من همچنان در انتظارم تا...دوستت دارم خداي زيباي من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خداي زيباي من سلام

خدايا سلام...خدايا ما قراره با هم كجا بريم؟خودم و خودت رو ميگم...تو اين مسير كوتاه زندگي من...كه تو همراهمي...و تو مسير ابدي الوهيت تو...كه من همراه توام،خدايا قراره من و تو كجا باهم بريم؟خدايا وقتي تو همسفر مني و من همسفر توام همه چيز خووبه...ولي نمي دونم چرا اين وسط مسطا چشمهاي بعضي از آدمها نگران و ناراحتم ميكنن...آدما به من ميگن بايد جور ديگه  اي زندگي كرد...بايد...رفت تو دل واقعيت...و از متن زندگي فاصله نگرفت...ولي مگه تو همه زندگي نيستي؟مگر تو همه حقيقت نيستي؟خدايا آدما ميگن اگه مي خواي بنده خوبي براي خداباشي بايد هزاران ركعت نماز بخوني فلان قدر روزه بگيري...بايد تمام توي مسير زندگي بترسي و بلرزي كه گناه نكني و هي آسته بري و آسته بياي كه شيطون شاخت نزنه و از راه راست منحرف نشي و تازه وقتي كه هزاران ركعت نماز مي خوني هي بايد نگران باشي كه آيا يك ركعتش پذيرفته شده يا نه و  بايد بشيني براي امام زمان تو گوش دنيا نق نق بزني كي مياي...چرا نمياي ...پس چرا نمياي و هي دعاي ندبه و دعاي عهد بخوني و روضه و گريه و زيارت و ازين جور حرفا........

خدايا ولي من يك كلام ختم كلام...فكر ميكنم حرف اين مردم به خطاست...

خدايا من عبوديت رو دراين عربي خواندنها و سر به سجده گذاشتن ها و مفصل قرآن خواندن ها نمي بينم چون مي دونم اگه هدف تو از پديد آوردن دين اسلام اين بود هيچوقت بنده خالص تو علي عليه السلام نميومد يه عده از فوق مسلمونهارو كه از شدت سجده پيشانيهاشون پينه بسته بود و از شدت قران خوندن صداشون گرفته بود،به اسم خوارج از دين،گردن بزنه و نسلشون رو از روي زمين برداره....و خودش زماني كه شهيد شد آنقدر معتدل زندگي كرده بود كه مردم مي پرسيدند مگر علي نماز هم ميخوند؟؟؟

خدايامن ياد گرفتم از پيامبرت كه براي آغاز راه نزديكي به تو و دوست داشتن تو تنها حتي ايمان ودرك  و عمل به يك جمله از قرآن كريمت كافيه وقتي يك مرد باديه نشين اومد سراغ پيامبر و گفت يا پيامبر به من بگو اسلام چيه و پيامبر فقط يه آيه از قرآن رو براش خوند و اون باديه نشين برخاست و خواست بره كه اصحاب ازش پرسيدن كجا ميري و گفت: رفتم به اونچه كه از اسلام دونستم عمل كنم و پيامبر فرمود همانا اين مرد فقيه شد....خدايا....من مي دونم كه دين تو خيلي آسونه و نزديك شدن به تو خيلي سادس و تو هيچوقت از يه بچه كلاس اولي توقع نداري كه تو درس دين امتحان كنكور بده....و مي دونم اگه امام زمانم هم تا حالا نيومده يا من تا حالا نديدمش اشكال ازون نيست كه من هي بخوام تو گوش دنيا نق بزنم پس چرا نيومد بلكه اشكال از خودمه كه هزار گناه و غلط اضافي ميكنم و خب ايشون منو به حضور نميپذيره...وگرنه هر مومن صادق و صالح و پاكي مطمئنا امام زمان خودش رو ديده  و ميشناسه و اون چيزي كه ما ميگيم آخرالزمان مياد قيام ايشونه نه خود ايشون...بلكه ايشون هميشه پيش ماست و در بين ماست ...فقط ما اونقدر آلوده ايم كه نمي تونيم ببينيمشون...پس كمكم كن خدا جونم  كه پله پله به تو نزديك بشم و امام زمانم رو هم ببينم و بشناسم... خداي خوب من...واقعا و از صميم قلب دوستت دارم و مي پرستمت خداجون.لطفا هوامو داشته باش.بنده كوچك تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام خداجون

سلام خداي خوبم..خدايا حس خوبي مي خوام ازت..يه حس خوب تا باهاش بتونم دنيا و مصلحتها رو اونطور كه درسته ببينم.خدايا مي بينم اينجا هم نمي تونم خيلي از حرفارو باهات بزنم.فقط خوشحالم كه تو لااقل خبر داري چي مي خوام بگم.خدايا من اگه تو و محبت تو زو توي دنيا درك كنم ديگه اينقدر بي قرار نخواهم بود.خدايا تو مي دوني كه تمام بي قراري من به خاطر اينه كه قدرت لمس عشق تو رو ندارم.خدايا خواهش ميكنم اين قدرت رو به من و به همه بنده هات عطا كن. خدايا بدون تو خيلي درمونده و تنهام.خدايا...خودت مي دوني من چي ميگم..خدايا تو خودت گلايه هاي ذهني من رو از آدمها مي خوني...لازم نيست تكرار كنم...ولي خداجون چه خوب بود اگه همه آدمها همينطور صاف و ساده بودن...خدايا چرا اينطور نيستن؟چرا اينقدر مغز و روح خودشون رو مشغول ميكنن تا مثلا يه جوري از كسي منتفع بشن؟پس چرا من اينطوري نيستم؟خدايا وقتي ميبينم كساني كه عزيزان منند با من صادق نيستند و با چيزهاي پوچ خودشون و من رو زجر ميدن،خيلي دلم ميگيره و احساس تنهايي ميكنم...وقتي ميبينم عزيزانم كه قاعدتا بايد دوستم داشته باشند و من هم قاعدتا اونها رو دوست دارم..نوعي بامن برخورد ميكنند كه با قواعد معرفت و مرام جور در نمياد،غمگين ميشم..خدايا ازت ممنونم كه راهنماييم كردي اينجا حرفاي دلم رو باهات بزنم.واقعا وقتي اينجا يك كلمه بهت ميگم آروم ميشم...وقتي برات مي نويسم،آروم ميشم و ديگه غمگين نيستم.خدايا ازت ممنونم كه دلم رو سبك كردي.الان ديگه شادم.و سرحال و پر انر‍ژي...به خاطر همه چيز ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خدايا بامن حرف نمي زني؟

خدايا...منتظرم....منتظر ...من هميشه منتظرتم...لطفا يه چيزي بگو...يه چيزي در حد فهم من....كه بتونم دركش كنم....خدايا...من غير از تو هيچ كسي رو ندارم....هيچ كس رو.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

خالصانه

خدايا...اگه از دستم دلگير نباشي بهت ميگم...بهت ميگم كه خيلي از حرفا تو دلم مونده چون شنوايي براي اون جز تو نيست...خدايا...خدايا...من ميدونم ما آدمها اهميتمون براي هم فقط در حد نيازهامونه...من درك كردم كه ديگه نميشه تو اين دنيا به كسي دل بست چون كسي نيست به آدم دل ببنده و البته هست...ولي نه دلبستگيهاي پايدار.من درك كردم كه دلبستگي هاي آدمها به هم از سر نياز اونها به دريافت محبته و بعد از يه مدت اين دلبستگيها كمرنگ و بعد بي رنگ ميشه.من درك كردم كه من الان اگه هر بلايي به سرم بياد براي هيچكس چندان اهميتي نداره و فقط بعضي از آدمها دلسوزي ناچيزي ميكنن و بعد رد مي شن و ميگذرن...من درك كردم كه هيچ وفايي در نوع بشر نيست و اگر هم باشه از سر اجباره نه از سر عشق...خدايا...من همه اين چيزهاي نااميد كننده و زشت رو درك كردم...و حالا با دلي سرشار از نااميدي از آدمها فقط به محبت تو پناه آوردم...حالا خودت ببين...اگه هيچ پاسخي از تو هم نشنوم...ديگه به چه روزي مي افتم...ديگه به چه روزي مي افتم...ديگه به چه روزي مي افتم...خدايا ....خودت...به دادم برس.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام

خدايا سلام

همچنان حال مادرم خوب نيست و حال پدرم هم...

خدايا همچنان نگرانم و نگرانم و نگران...خدايا...چي بهت بگم...چي ازت بخوام....خداي من هرچي بر نگرانيم افزوده ميشه اشتياقم به مرگ بيشتر ميشه.خدايا وقتي ميبينم قرار نيست با دعا و خواسته من چيزي تغيير كنه...و از طرفي شونه هاي خودم رو در تحمل دردهاي زندگي ناتوان ميبينم...فقط به التماس مرگ مي رسم.فقط به التماس مرگ...خدايا مرگ منو زودتر برسون....خودت ميدوني كه هيچ آرزويي شيرين تر از مرگ براي من نيست...مرگ براي من يعني تمام شدن دردها و گناهها...خدايا...خواهش ميكنم اين لطف بزرگت رو از من دريغ نكن. و فقط يك شب كه خوابيدم...ديگه بهم اجازه نده بيدار شم...دوستت دارم خداجون...ديگه بهم سخت نگير....دارم حسابي ميشكنم....دارم له ميشم...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

سلام

سلام خداي خوبم

خدايا بهم آرامش وايمان بده

زيبا خداي من خودت رو ازم نگير...منو از خودت دور نكن...خداي خوبم...منو از ورطه خطا بيرون بكش و در مسير مستقيم قرار بده...خدايا متوجه شدم هر وقت دچار گناهي ميشم روز بعدش در آتش عظيمي در قلبم مي سوزم...آتشي كه تمام روزم رو خراب ميكنه...خدايا پريروز غيبت عزيزانم رو كردم و با اينكه بعدازون ابراز ندامت  پشيماني كردم ولي ديروز در چنان جهنمي غوطه ور بودم كه نگو و نپرس...

خدايا منو ببخش و راه توبه رو نشونم بده و كمك كن ديگه شيطون گولم نزنه غيبت كنم..خدايا من هركي و هرچي باشم در برابر تو كوچك ترينم و ازت التماس ميكنم كمكم كني ديگه گناه نكنم...من متوجه شدم تمام نا آرامي هاي ما در زندگي نا آرامي حاصل از گناهه و اگر مرتكب گناه نشيم اونوقت زيبايي هاي دنيارو لمس ميكنيم و طوفاني از آرامش در دلمون وزيده ميشه كه همه ناملايمات و سختي هارو از دلمون بيرون ميكنه...خدايا هوامو داشته باش ...نذار ديگه غيبت كنم يا دروغ بگم يا تهمت بزنم....خدايا غيبت...غيبت...غيبت...خدايا من غيبت كردم ...راه توبه رو نشونم بده چون من نميتونم برم جلوي عزيزانم بهشون بگم غيبتتون رو كردم...تازه اگه بگم بيشتر دلشون ميشكنه و داغون ميشن....ولي مي خوام كه دلشون رو بدست بيارم نه اينكه بشكنم...خداجون مامانمو شفا بده باشه؟هرچند من اين روزا بد شدم و ديگه لياقت توجه تورو ندارم ولي لطفا تو از من دلگير نباش.مامانمو شفا بده چون تو تنها پشت و پناه مني و من نمي تونم از درگاه تو نااميد برگردم...من سلامتي و شفاي مادرم رو از تو ميخوام خداجون....التماس ميكنم...التماس ميكنم اجازه نده مادرم فلج بشه....اون دق ميكنه....منم دق ميكنم....خدايا از سلامتي و عمر من بكاه  و به سلامتي و عمر مادرم اضافه كن.خدايا حاضرم به جاي مادرم من فلج بشم و به جاي مادرم من بميرم.وقتيم فلج شدم از خانوادم ميخوام منو زود تحويل بهزيستي بدن تا باعث عذاب كسي نباشم اگه نتونستم خودم رو جمع كنم..ولي مادرم نه...خداجون...مادرم نه....مادرمو نجات بده....خدايا بلاهاي اونو رو سر من فرود بيار...قول ميدم طاقتش رو داشته باشم...ولي اونو نجات بده...خواهش ميكنم...خدايا در مرگ و بلاي من تاخير نينداز ولي مرگ و بلاي عزيزانم رو ازشون دور كن.خدايا....التماس ميكنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

...

وقتي به دنبال تو ميگردم
همه زخم زبانم مي زنند...
همه مي خواهند تو را
تنها
همانطور كه مي نمايي بپذيرم...
ولي من
هميشه مي دانم كه
 تو بسيار بيشتر از آنچه مي نمايي
 هستي.(صبح)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

قهر

امروز با خداي خودم

قهر كرده ام

زياد تحويلم نمي گيرد

و هرچه صدايش ميكنم

تنها سكوت ميكند...

تو خداي نازنين مرا آيا

جايي همين حوالي ادراك

ديده اي؟(صبح)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت   توسط پري دريايي  | 

مطالب قدیمی‌تر